دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست 

یک کم از طلای خود حراج می کنی؟ 

عاشقم با من ازدواج می کنی؟ 

اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی! 

تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی! 

توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زبا له می شوی 

پس برو و بی خیال باش 

عاشقی کجاست ! 

تو فقط دستمال باش... 

دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست 

گریه کرد و گریه کرد 

در تن سفیدو نازکش دوید خون درد 

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد 

مثل تکه ای زباله شد 

او ولی شبیه دیگران نشد 

چرک و زشت مثل این و آن نشد 

رفت اگرچه توی سطل آشغال 

پاک بودو عاشق و زلال 

او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت 

چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت



تاريخ : سه‌شنبه 07 خرداد 1392 | 10:43 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید