ببار باران !
یاریم کن و بپوشان اشکهایم را
نمیدانم تو بیشتر دلتنگی یا من ؟
تو همراه دلتنگی هایت فریاد میزنی
اما من محکوم به سکوتم
این است فرق من با تو
آنقدر احساس و صبرم سرد و گرم شده اند
که
بیچاره دلم در حال انفجار است ، طفلک به تنگ آمده ..........

تاريخ : دوشنبه 29 مهر 1392 | 17:36 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(1)
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم
که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید
هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم
به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد
و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم !
چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ...
دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت:
آقا! من گل نمیفروشم!آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم
که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره
و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود،
توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت
خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
اون حتی بهم آدامس هم نفروخت!
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

تاريخ : یکشنبه 21 مهر 1392 | 18:17 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(2)
تاريخ : پنجشنبه 18 مهر 1392 | 10:40 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(1)
آدمها را از روی عکسهایشان نشناسید،
آدمها از بیحوصله گیهایشان از خستگی هایشان عکس نمیگیرند..

تاريخ : دوشنبه 15 مهر 1392 | 22:13 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(2)
چقدر این دوستداشتنهای بیدلیل

تاريخ : دوشنبه 15 مهر 1392 | 22:06 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(2)
وقتی از آسمون ها پنبه میاد
دل من سکوت رو فریاد میزنه
همه جا سپید میشه
نرم و لطیف
دل من تنگ میشه و
هی می باره
نمیشه سکوت رو فریاد بزنم
آخه دلتنگی دیگه توی دلم جا نمیشه
میخوام از جاده بگم و لحظه های بی کسی
از همه فاصله ها که زیر این برف سپید قایم میشه
همه جا ساکته و من تو دلم قیامته
میخوام از چشمات بگم که واس من نهایته
برف میاد گوله گوله...دلم چقدر یخ کرده
همه جا ساکته اما گوش من عادت کرد
تاريخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | 21:52 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(0)

پادشاه پیری بود که می خواست یکی از سه پسر خود را برای سلطنت آینده انتخاب کند. روزی، سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ یکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همین روز، چیزی بخرند و با آنها یک اتاق را پر کنند.
شاهزاده اول بسیار فکر کرد و با تمام پول برگ نیشکر خرید. اما با این برگها فقط یک سوم اتاق را پر کرد.
شاهزاده دوم با این پول پوشال ارزانتر خرید. اما با این پوشالها فقط نیمی از اتاق را پر کرد.
نزدیک بود آسمان تاریک شود. شاهزاده کوچک با دست خالی برگشت، دیگران بسیار تعجب کردند و از او پرسیدند: "تو چه خریده ای؟" او گفت: "در راه یک یتیم را دیدم که شمع می فروشد. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خریدم.."
اما وقتی که شمع ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد....
تاريخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | 20:22 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(4)

آری اغاز
دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین
دوست داشتن زیباست
تاريخ : چهارشنبه 10 مهر 1392 | 19:44 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(2)
از کودک فال فروش پرسیدم چه میکنی ؟
گفت از حماقت انسان ها تکه نانی در می آورم !
این ها از منی که در امروز خودم مانده ام ، فردایشان را می خواهند …

تاريخ : چهارشنبه 27 شهریور 1392 | 15:53 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(6)
یاد گرفته ام تنهایی را به بودن درجمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

تاريخ : پنجشنبه 21 شهریور 1392 | 18:48 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(2)



ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید