.jpg)
سوأل اول :
فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟
سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی
برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی
سوأل دوم:
اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟
مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!
سوأل سوم:
پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم
پنجمی چیه؟
سوال چهارم:
بعضی از ماه ها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
سوال پنجم :
قصد دارید ساعت 8 شب بخوابید. ساعت را کوک می کنید که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شوید، چند ساعت در خواب بوده اید؟
سوال ششم :
عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟
سوال هفتم :
چوپانی 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
سوال هشتم :
فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
سوال نهم :
اگر 2 سیب از 3 سیب بردارید چند سیب دارید؟
سوال دهم :
اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟
جواب سوالات در ادامه مطلب ........
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد
ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد
رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد،
تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک
خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از
آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات
دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى
واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

برای دیدن بقیه ی عکس ها به ادامه مطلب بروید
امید وارم که خوشتون بیاد 
نظر یادتون نره








به وب من خوش اومدید لطفا نظر یادتون نره
با تشکر

تاريخ : چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 | 11:42 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(2)
برای دیدن بقیه به ادامه مطلب برید 
شعر طنز حافظ
نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس
بقیه شعر رو تو ادامه مطلب ببینید ...........

من همین الان بالای یه برج 30 طبقه ایستاده ام با کسی هم شوخی ندارم جدی جدی اگه بدونم دوستم نداری الان.............. از این بالا خودمو با آسانسور می رسونم طبقه پایین .
یک ترکی از ترکای ترکیه بنام ترکان روی ترک موتور یه تریاکی ، با ترکه میزنه به ترکه و توی تراکم ترتفیک خوردن به تیرک و کله ترکه ترک میخوره و موتورش میتکه و متروکه میشه ناچار توی تاریکی اونو ترک میکنه و میره کنار رود اترک تارک دنیا میشه .
میدونی من دوستت دارم ، من عاشقتم ، میمیرم برات چند تا میم داره ؟
سبو بشکست و دل بشکست و جام باده بشکست خدایا در سرای من چه بشکن بشکنه بشکن ، من نمیشکنم بشکن !!!!!!!!!!!!!!!!
زندگی همچون باد کنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن ، لذت داشتن آن را از بین میبرد .
اگه دیدی یه سوسک پشت و رو افتاده و داره دست و پا میزنه فکر نکن زدنش ........... داره به قیافه ی تو میخنده .
دوستت دارم ! یه روز میم دنبالت و دستتو میگیرم میبرمت یه جایی که دست هیچ کس بهت نرسه !!!!!!!!!
قربانت : عزرايیل !

تاريخ : شنبه 16 اردیبهشت 1391 | 17:58 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(3)

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد
خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
واقعا ما با خودمون چه میکنیم

تاريخ : جمعه 15 اردیبهشت 1391 | 21:22 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(1)
تاريخ : یکشنبه 03 اردیبهشت 1391 | 16:48 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(0)
گفتم غم تو دارم گفتا چشت در آید
گفتم که ماه من شو گفتا دلم نخواهد
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح در آمد
گفتا هوای گرمیست ؟ اه اه عرق در آمد
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا برو به سویی تا گل نی در آید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا که ای وای دیر شد داد مامان در آمد
تاريخ : پنجشنبه 31 فروردین 1391 | 20:37 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(1)




ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید