تولــــــــــــــــــــــــد تولـــــــــــــــــــد تولـــــــــــــدم مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارکـ....

بیــــــــــــــــام شمعــــــــــــــارو فــــــــــــــــــوت کنم که 123456789 سال زنده باشم

تولــــــــــــــــــــــــــــــــد مطهره جوووووون بر خودم مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک..

 



تاريخ : جمعه 26 اردیبهشت 1393 | 20:00 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(3)

 تولــــــــــــــــــــــــد تولـــــــــــــــــــد تولـــــــــــــدم مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارکـ....

بیــــــــــــــــام شمعــــــــــــــارو فــــــــــــــــــوت کنم که 123456789 سال زنده باشم

تولــــــــــــــــــــــــــــــــد مطهره جوووووون بر خودم مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک..

 



تاريخ : سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1393 | 20:03 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(6)

 

 

 

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت

روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد . . .

 



تاريخ : چهارشنبه 28 اسفند 1392 | 13:41 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(2)

 

قاضی روی میز خم شد: خب دخترم؛ دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت؟

دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد. چشم گرداند

چند لحظه به زن و مرد خیره ماند.

قاضی از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه دادگاه را ترک کنند.

دخترک با نگاه، رفتن آنها را دنبال کرد تا در بسته شد.

قاضی از جا بلند شد.

رفت و روی صندلی کنار او نشست: خب؟!

دخترک آه کشید: گیج شدم.

قاضی خم شد و همان طور که موی اورا نوازش می کرد، پرسید: چرا؟

دخترک رو به او کرد: آخه سارا میگه خودمو نصف کنم. یه نصفه رو بدم به پدر نصفه ی دیگرو به مادر. این طوری هیچ کدوم تنها نمی مونن. مگه نه؟

 



تاريخ : جمعه 09 اسفند 1392 | 17:35 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(1)

خیلی خیلی قشنگه حتما بخونید 

با سلام ,

 
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
 
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
 
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
 
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم 
 
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
 
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم 
 
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است 
 
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ ....
 
 

ادامه مطلب

تاريخ : یکشنبه 01 دی 1392 | 17:49 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(8)

 

 

می توان در قاب خیس پنجره

چك چك آواز باران را شنید 

می توان دلتنگی یك ابر را

در بلور قطره ها بر شیشه دید 

می توان لبریز شد از قطره ها

مهربان و بی ریا و ساده بود 

می توان با واژه های تازه تر

مثل ابری شعر باران را سرود

می توان در زیر باران گام زد

لحظه های تازه ای آغاز كرد

پاك شد در چشمه های آسمان

زیر باران تا خدا پرواز كرد



تاريخ : یکشنبه 17 آذر 1392 | 19:25 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(3)

 ببار باران !

یاریم کن و بپوشان اشکهایم را 

نمیدانم تو بیشتر دلتنگی یا من ؟ 

تو همراه دلتنگی هایت فریاد میزنی 

اما من محکوم به سکوتم 

این است فرق من با تو 

آنقدر احساس و صبرم سرد و گرم شده اند 

که 

بیچاره دلم در حال انفجار است ، طفلک به تنگ آمده ..........

 



تاريخ : دوشنبه 29 مهر 1392 | 17:36 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(1)

 پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم

که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم

یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید

هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم

به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد

و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم !

چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ...

دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت:

آقا! من گل نمیفروشم!آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم

که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره

و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، 

توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت

خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن! 

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!

اون حتی بهم آدامس هم نفروخت!

هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!



تاريخ : یکشنبه 21 مهر 1392 | 18:17 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(2)

 



تاريخ : پنج‌شنبه 18 مهر 1392 | 10:40 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(1)

 آدمها را از روی عکس‌هایشان نشناسید،


  آدمها از بی‌حوصله گی‌‌‌هایشان از خستگی هایشان عکس نمی‌گیرند.. 



تاريخ : دوشنبه 15 مهر 1392 | 22:13 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(2)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید