مانند پرنده ای باش که روی شاخه سست وضعیف لحظه ای می نشیندو آواز می خواند
و احساس سرما می کند شاخه می لرزد
به آواز خواندن خود ادامه می دهد ولی با این حال
زیرا مطمئن است
که بال و پر دارد



تاريخ : شنبه 24 تیر 1391 | 14:30 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(0)

 مارا از همان کودکی به جدایی ها عادت دادند...

همان جایی که روی تخته سیاه نوشتند: خوب ها / بدها !



تاريخ : پنج‌شنبه 22 تیر 1391 | 14:35 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(1)

نگران صدای خسته ی من نباشید اگر صدایتان می کنم

نگران پاره های روح من نباشید اگر دست و پا می زنم تا یکپارچه شوم

من خوبم

من هیچ وقت اینقدر خوب نبوده ام 

داستان جز این نیست که

من در ازدحام خوشبختی هایم دست و پا میزنم

دیگر بدنبال تخت پاره ها نمی گردم

می خواهم شنا کنم!!!



تاريخ : پنج‌شنبه 22 تیر 1391 | 14:28 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(0)

برای خندیدن هیچگاه منتظر خوشبختی نباش 

شاید  بمیری و هیچوقت نخندیده باشی 

 



تاريخ : پنج‌شنبه 22 تیر 1391 | 13:50 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(0)

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا میداد و تو رو می شست!
 به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد
تو هم با ریختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید .........

بقیه در ادامه مطلب  ..........


ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 21 تیر 1391 | 12:16 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(0)

خدایا!!

 گاهی...

 خسته می شوم از این همه درد

 گاهی...

 دستهایم تنهایند

 اشكهایم دیگر راهشان را گم كرده اند

 همان لحظه هایی كه می گریم از بی كسی ام،از این كه شانه های كسی نیست كه تكیه گاه اشك های بی پناهم شود

 همان لحظه هایی كه تو را كم دارم

 تنها دست مهربان توست كه اشكهایم را پاك می كند...

 پس...

 هیچوقت!!! از من نرنج...



تاريخ : چهارشنبه 21 تیر 1391 | 12:08 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(0)

 

گالری دنیا عکس های زیبا از طبیعت را به نمایش گذاشته است از عکس های این طبیعت بکر لذت ببرید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

تاريخ : سه‌شنبه 13 تیر 1391 | 15:22 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(0)

به خدا گفتم :                                                                                                                

 بیا جهان را قسمت کنیم آسمون واسه من ابراش مال تو

دریا مال من موجش مال تو ماه مال من خورشید مال تو … »

خدا خندید و گفت : « تو بندگی کن ، همه دنیامال تو …من هم مال تو

 



تاريخ : سه‌شنبه 13 تیر 1391 | 14:52 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(0)

سوأل اول :

فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی
برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی

سوأل دوم:
اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!

سوأل سوم:
پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم
پنجمی چیه؟

سوال چهارم:

بعضی از ماه ها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟

سوال پنجم :

 قصد دارید ساعت 8 شب بخوابید. ساعت را کوک می کنید که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شوید، چند ساعت در خواب بوده اید؟

سوال ششم :

عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟

سوال هفتم : 

چوپانی 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟

سوال هشتم :

 فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟

سوال نهم :

اگر 2 سیب از 3 سیب بردارید چند سیب دارید؟

سوال دهم :

اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟

جواب سوالات در ادامه مطلب ........


ادامه مطلب

تاريخ : سه‌شنبه 06 تیر 1391 | 17:22 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(1)

 

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد 

 

ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

 

 هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد

 

رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، 

تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک 

خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از 

آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات 

دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى 

 

واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. 

 

 


ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه 29 خرداد 1391 | 12:01 | نویسنده : baharz | ارسال نظر(10)

1...2122232425

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید